عروسی!

Bando . نوشته شده در دسته‌بندی نشده 131 نظرات 20

یادم می آید وقتی کوچک بودیم حال و هوای خودمان را داشتیم با شلوغی و عروسی اینقدر حال می کردیم که نگو و نپرس. با اون شلیک تنفنگهای جورواجور  و دعوا سر این که کی پوکه خالی تنفنگ رو برداره و بازیهای دسته جمعی که لباس تمیزی برات نمی زاشت. دورهم بودن های کودکانه و بدو که این تورو نگیره که اگه بگیره جات تو زندانه و دمپایه هایی که تو پامون نبود بلکه تو دستمون بود تا سریع تر بتونیم از این و اون جلو بزنیم که خیلی حس خوبی بهت دست میده .

و آهنگهای نشنیدنی که اصلا جایی برای شنیدن اونا نبود و بی خیالش که این نی و همبونه ی خودمون هم شادتره و هم خوشتر. وقتی اون تیم نی و همبونه باز رو یه شب قبل می آوردن تو عروسی و چادر براشون می زدن به رسم مهمون نوازی. خوش بود. وقتی معلم تورو تو عروسی پسر همسایه ببینه، دیگه وقتشه میدونی فردا کلاغ پر و تمام تنبیه های کشف شده و کشف نشده رو باید تجربه کنی و بعد بری سر کلاس تا همه بزنن زیر خنده  هههههههه خوش بود.وقتی شب قبل از عروسی می رفتیم خونه ی داماد و تو سر بریدنهای بز و گوسفند و گاو شرکت میکردیم. و سهم ما بود یه جییییییگر .

 ترقه های خارجی از اون نوعی که روشون یه کشتی جنگی بود هم خوب صدایی داشتن.منفجر میشدن باحال..بعد از عروسی خیلی دلمون برای یک عروسی دیگه تنگ میشد و وقتی میگفتن فلان روز عروسیه باورمون نمیشد.منتظر اون روز میشدیم بدجور.

پی نوشت:حالا هر هفته عروسی داریم!

 

نظرات (20)

  • حسینی پیام زبار

    |

    سلام .
    خسته نباشی
    امیدوارم که مراسم عروسی هایمان ساده و سالم باشد .
    موفق باشید

    پاسخ

  • یوسف

    |

    🙂 ..
    مبارکه..مبارک 😉

    پاسخ

  • عبدالصمد بحرینی

    |

    اری این چنین است برادر

    انعالمون رو توی دست میگرفتیم تا تند تر بدویم
    ونینو بازی میکردم و کلی خوش میگذشت
    ولی سهم ما توی سر بریدنها خایه بود میدونم تو هم همینا گیرت میاومد ولی روت نشد بگی 😛
    ولی اگه اشنا بود جیگر هم بهمون میدادن
    اره خیلی منتظر میموندیم تا یه عروسی دیگه شروع بشه

    ولی برادر الان چی الان مرغ جای خودش رو به گوسفند و گاو داده مرغی که از کارخونه میاد و کلی آمپول شیمیایی خورده

    همبونه ای که جای خودش رو به ارگی داده که اصلا اصالت ما نیست دیگه خیلی کم تو عروسی شرکت میکنن
    تا دعوتشون نکنی اصلا نگات نمیکنن اگه دعوتشون کنی هم تازه با منت میان
    ولی اون زمان همه بدون دعوت میاومدن
    خلاصه این چنین است نازنین


    هریسه می خوردیم .. و مچبوس هم روش
    آره عبدالصمد جان!! مرسی با مرام..

    پاسخ

  • بوهیفا(نخل تقی)

    |

    با سلام انشالله همیشه شاد باشید. راستی با تبادل لینک موافق هستید

    پاسخ

  • تیزبین

    |

    یاد عروسی های سنتی قدیم به خیر 🙁

    پاسخ

  • رسا

    |

    سلام دوست عزیز
    عنوان جالبی هست
    می شد بهتر روش مانور بدی

    پاسخ

  • اینجا سهموست

    |

    سلام بهم سربزن

    پاسخ

  • مهسا

    |

    سلام و متشکرم که بیادمی
    واقعا یادش بخیر بچگی ها…….
    تا دوباره ای دیگر سبز باشی 🙂

    پاسخ

  • هادی کریمی

    |

    وبلاگ جغرافیای علامرودشت آماده بازدید و نظرات شماست

    پاسخ

  • دررودی

    |

    یک دیوار نوشته

    مثل همیشه عالی و شاهکار بودید متشکرم

    منتظرتم

    پاسخ

  • یک دانش جدید

    |

    سلام.. وبلاگتون هر روز بهتر میشه.. فقط اگی یه نکته رو به اون دقت کنی میتونی پربارترش کنی..واون هم این که از من کمک بگیری ….آدرس ایملت بده من مطالب جالب برات میفرستم حتی در مورد روستاتون بندو


    ایمیل وبلاگ : ainalsadeh@gmail.com

    پاسخ

  • يوسف برسبوليسي

    |

    سلام..به به دمت كرم.مطلب مثل نويسندش باحال و جالبه.واقعا كه حرف نداشت.

    پاسخ

  • يوسف برسبوليسي

    |

    از بس حواس برا آدم نميذارن باسوورد وبلاكمو يادم رفته بود واسه همين به روز نميشدم.ولي از اين به بعد ديكه هميشه هستم وقت كردي يه سري به كلبه ي حقير ما بنداز . نون و بنيري هست واسه بذيرايي.

    پاسخ

  • دیانا

    |

    سلام

    منم یه معلم هستم ولی فکرنمی کنم همه معلمها تنبیه کنند جالب بود یاد دوران کودکیم افتادم و معلم کلاس اولم که خیلی ماه بود.

    پایندهو پیروز باشی 🙂

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

روستای بندو در جنوب کشور و در استان بوشهر و هم مرز با استان هرمزگان واقع شده است. جمعیت این روستا بیش از 700 نفر می باشد که همه ی ساکنین آن به زبان عربی صحبت می کنند.
این سایت برای معرفی داشته های روستا و شهرستان عسلویه ، انتشار اخبار و فعالیت های جوانان این منطقه راه اندازی شده است.
از افتخارات سایت به کسب رتبه برتر در جشنواره ملی جوان ایرانی می توان اشاره کرد.