بچه های کوچه و عروسی احمد- قسمت دوم و آخر

Bando . نوشته شده در دسته‌بندی نشده 146 نظرات 4

بچه های کوچه بعد از اینکه دورهم جمع شدند تا تصمیمی برای رفتن یا نرفتن به عروسی احمد پسر حمود بگیرند؛

 جاسم گفت : یه لحظه!

نگاهی به چهره بچه های روستا کرد و با کمی تامل بازهم گفت: صبر کنید! ابراهیم نیومده. صبر کنیم تا برسه. با داداشش هماهنگی کردم یکی از اونا بیاد.

بچه ها هم که عجله ای نداشتند قبول کردند.

خالد رفت و با سینی چای و قهوه آمد و گفت: هر یکی یه استکان. بچه کوچیکا هم کم بخورن براشون خوب نیست.

بعد از کلی انتظار ابراهیم رسید و رای گیری شروع شد.

پچ پچ شروع شد. یکی می گفت اگه نیارن چی؟ اگه بیارن بخوان غریبه ها رو راه ندن ما چه کنیم؟!  کار داشت به جایی می کشید که مغزهای این بچه های کوچه، از فکر زیادی فسفر کم می آورد و مثل موتورهای بنزین تموم کرده تو بیابون هی زور می زدن به جایی برسن ولی دیگه داشت نمی کشید!

تو این موقع بود که ابراهیم گفت: بچه ها من یه فکری دارم!

بچه ها تشنه وارانه گفتند: چه فکری؟!

 داشتن به ابراهیم نگاه می کردن که این فکر بکر چیه که همین الان از راه رسیده! که کاش زودتر می رسید.

ابراهیم منتظر موند تا این لامپ روشن تفکر بکر خودش که بالای سرش روشن شده بود، خاموش بشه.

بلافاصله گفت: بچه ها ما شا الله شما بزرگ شدید و هر کدومتون برای خودش یه مردی شده! و از هر نفستون یه هنر بخار میشه میاد بیرون. من یه فکری به ذهنم رسیده که اگه خدا کمک کنه و شما باشید میتونیم اجراش کنیم.

سعید که ترسیده بود مبادا فکر خرابکاری به ذهن ابراهیم رسیده باشه، گفت: م م م من نیستم ها! رو من حساب نکن! الان یادم اومد فردا امتحان داریم!

ابراهیم گفت : نترس بابا. ما که نمی خواهیم  تایتانیک بدزدیم! بعدشم از کجا معلوم که فکر بکر من خوشحالتون نکنه؟!

بچه ها جونشون به لب رسیده بود. از ته مجلس یکی داد زد: بابا ابراهیم بگو دیگه ما  صبرمون داره تموم میشه ها.. بگو چه فکری داری؟

ابراهیم بلند شد و یه نگاه گذرایی به بچه های تو جلسه کرد و مثل مجریهای تلویزیون یک دستش رو  بلندتر از دست دیگه اش کرد و امیدوارنه گفت:

ما خودمون دست به کار میشیم!  خودمون میریم میاریم. هرکی موافقه دستش بالا بیاد.

جاسم بلند شد و گفت: اگه اونا قبول نکنن چی میشه؟ می تونی پدر احمد رو قانع کنی؟

ابراهیم متفکرانه گفت: کاریتون نباشه! خودم پدر احمد رو می شناسم!

برای همینه که الان اینجاییم. خواستم ببینم حالا که جمع شدید نظرتون چیه؟ خودمون طماشه بیاریم؟ یعنی ما بریم دنبال گروه طماشه!

جاسم گفت: یعنی بابای احمد ؟!!  پس چرا می گفتن مخالفه؟!

ابراهیم : بین خودمون باشه. بچه ها اون طماشه ای برای امشب پیدا نکرده بوده! سر در گم بود! ظهر منو تو مسجد دید و گفت : نظرتون چیه شما طماشه بیارید؟!

 اون که از اولش با آوردن طماشه مخالف نبود!

نظرات (4)

  • م...

    |

    سلااااااااااااااااام
    بازم یه سال گذشت و ما یه هم استانی پیدا کردیم تو بلاگفا
    خوش باشی…خواستی یه سر بزن

    پاسخ

  • بندوی من

    |

    سلام خیلی جالب بود
    آپم بیا ودعاءکن

    پاسخ

  • F

    |

    سلام.وبلاگت خیلی قشنگه.ممنون.اگرهم وقت داشتی به وبلاگ من هم سر بزن. به کمکتون خیلی نیازدارم.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

روستای بندو در جنوب کشور و در استان بوشهر و هم مرز با استان هرمزگان واقع شده است. جمعیت این روستا بیش از 700 نفر می باشد که همه ی ساکنین آن به زبان عربی صحبت می کنند.
این سایت برای معرفی داشته های روستا و شهرستان عسلویه ، انتشار اخبار و فعالیت های جوانان این منطقه راه اندازی شده است.
از افتخارات سایت به کسب رتبه برتر در جشنواره ملی جوان ایرانی می توان اشاره کرد.